کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره

هلو

جمعه 15 خرداد جشن فارغ تحصیلی

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا! کیمیا محمدی در رشته گرافیک جشن فارغ تحصیلی از دانشگاهش رو گرفت!!! عزیزم بالاخره پیش دبستانیت هم تموم شد و انشالله سال دیگه پا به اول دبستان میذاری.امسال با تموم خوبی ها و بدی هاش گذشت و تموم شد.جمعه هم جشن فارغ تحصیلیت از پیش دبستانی رو به همراه دوستانت و معلم خوبت ویدا جون جشن گرفتی توی تالار و با کلی خوراکی های خوشمزه راستی معلمت شما و 2 نفر دیگه از بچه هارو انتخاب کرده بود تا روی سن یک شعر قشنگ رو با لباس محلی بخونید                     &nbs...
23 خرداد 1394

تولد 6 سالگی

هوووورااااااااااااا امشب تولد 6 سالگیت رو جشت گرفتیم یعنی 3شنبه 13 خرداد . خودتم خونه ی مامانی بودی و قرار بود غافلگیر بشی ما همه چیز رو اماده کردیم و وقتی که اومدی برقا رو خاموش کردیم و فشفشه به دست دم در ردیف شدیم. و وقتی اومدی تو داد زدیم تولدت مبارک!!! وشما هم کلی خوش حال شدی و جیغ زدی.لباساتو عوض کردی و باباتم کیک رو اورد .تم تولدت خودت بودی!بادکنکا ساده و بدون طرح بودن و رو کیکت هم یه عکس ناز از خودت بود. اینجا هم کیکت با فشفشه ها و شمع 6 سالگیت عزیزم شام هم چلو کباب بود.   راستی سما جون و مامان و باباش هم دیشب از تهران اومدن اینجا پیش ما و توی تولدت شرکت کردند.(...
13 خرداد 1394

2 خرداد تولد کیمیا پایان 5 سالگی ...ورود به 6 سالگی

 عزیزم تولد                 سالگیت مبارک کیمیا جون تولدت مبارک.امیدوارم امسال بتونیم کنار هم بهترین تولدت رو داشته باشیم.نشد تولدت رو توی روز خودش بگیریم اما حتما هفته ی اینده یک جشن حسابی برات میگیریم با کلی هدیه های خوشگل   ...
6 خرداد 1394

توجه.......توجه

توجه .......................توجه قابل توجه همه! لطفا! لطفا به من نگید خالههههههههههه! من مامان کیمیا نیستم.دختر عمه ی کیمیام .11 سالمم بیشتر نیست.در نتیجه خاله نیستم.دوستان محترم و خاله جونی ها از این به بعد به من بگید نیلوفر  باشه؟   ...
6 خرداد 1394

25 اردیبهشت ...یک روز مثل بهشت

امروز من ازمون تیزهوشان داشتم.الان کلاس ششمم و برای ورودی هفتم بود این ازمون.البته من هدف اصلیم مدرسه نمونه دولتی هست و تیزهوشان رو فقط برای محک زدن خودم  شرکت کردم.خلاصه بعد از ازمون رفتیم ویلامون و کمی بعد هم مامانی و عمه طیبه و اما شما اومدید.امروز هوا عااااااااااااالیه افتابی و نسیم هم می وزه.مامانی ناهار یک اش خوشمزه پخت.کلا مامانی در پختن اش خبره اس. بعد از غذا با هم بازی کردیم تو حیاط و کنار گلا عکس گرفتیم ولی یکذره گرم شد هوا. یکی از گلای باغچه بعد باهم رفتیم روی تخت دراز کشیدیم و پو بازی کردیم.وبعد از اون من خوابم برد و یک خواب دلچسب کردم.وقتی بیدار شدم باز هم با هم بازی کردیم.و خواستیم توت ...
29 ارديبهشت 1394

دوشنبه 21 اردیبهشت

دیروز بابات کلید ویلامون رو گرفته بود که با یکی از دوستانش بره اونجا و امشب هم اومده پسش بده و تو رو هم با خودش اورده خونمون.ساعت 9 و نیم بود که اومدین. نمیدونم چرا ولی عاشق اینی که تو اتاق من فضولی کنی و اینبار هم اولین کاری که کردی همین بود. اینجا هم مشغول کند و کاو درون کشو هستی خلاصه برام کلی شیرین زبونی کردی و باهات بازی کردم.ماشالله خیلی عاقل هستی و بازی هات هم عاقلانه اس. بعد از بازی شام خوردیم و بعد از غذا هم کلی ابلیمو خوردی.(تا دیدی من یه ذره رو غذام ریختم کل شیشه رو خالی کردی) این هم ماسک دست ساز خودم یه ذره دیگه باهم بازی کردیم و بعد هم رفتین و قرار شد یه روز دیگه عصر بیای خونم...
28 ارديبهشت 1394
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هلو می باشد