کیمیاکیمیا، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه سن داره

هلو

19 اسفند تولد عمو مهدی

سلام . امروز تولد عمومهدی کیمیاست .همه مون هم خونه ی مامان بزرگیم طبق معمول .تولد 23 سالگی عمو مهدی.کیمیا هم کلی کیک خورد و دلی از عزا در اورد.           کیمیا پس از شروع تولد ...
8 خرداد 1393

رهام

رهم یعنی پسر دختر خاله ی بابا ی کیمیا با مامان و باباش از تهران اومدن  اینجا. چون رهام کوچولو تر ازکیمیا ست و مهمون هم بود همه بیشتر بغلش میکردند و بوسش میکردند و چون کیمیا تا حالا کوچیک تر از خودش رو تو فامیل نداشته و عادت نداره بقیه نی نی های دیگه  رو بغل کنند خیلی حسودیش میشد. این بود که اصلا رهام جون رو تحویل نگرفت.               ...
8 خرداد 1393

شب یلدا

امشب شب یلداست. چهارمین شب یلدای دخملی . امشب همه خونه ی کیمیا جونیم کیمیا هم یلی ذوق زدهست. از هندوانه ها و انار ها هم عکس نگرفتم.   ...
6 خرداد 1393

شهادت امام رضا

سلام امروز شهادت امام رضاست  و ما خونه ی مامان بزرگیم. کیمیا هم طبق معمول داره بازی میکنه و برای خودش حرف میزنه.     ...
6 خرداد 1393

سما و کیمیا

سما جون با مامان و باباش از کیش اومدن اینجا بابای سما جون میشه پسر دایی بابای کیمیا. کلی با هم بازی کردند و چون هم سن هم هستند خیلی هم با هم جورن     سما جون .ا: ...
6 خرداد 1393

یک روز عالی

امروز باهم رفتیم خونه ی مامان بزرگ و کلی بازی کردیم .الفی خوردیم و پازل چیدیم و نقاشی کشیدیم خلاصه عالی بود. حالا  عکسا: این پازل و ذفتر نقاشی و مداد رنگی رو هم بعد از ظهر وقتی با عمه طیبه رفتی بیرون برات خرید   ...
2 خرداد 1393

عسلی

سلام لطفا برید ادامه مطلب   و اما کیمیا و دلپذیر ترین لبخند دنیا:    خونه ی عمه ...
19 دی 1392

یک شنبه ی خوب

امروز شنبه کیمیا اومد خونه ی ما (عمه) البته از شب جمعه اومد و خوابید. ولی شب کلی گریه کرد و گفت دلش برای مامان و باباش تنگ شده و نگذاشت کسی بخوابه و بعد از مدتی خودش راحت خوابید در حالی که ما همه خواب زده شدیم. فردا صبح وقتی من (نیلوفر) از مدرسه برگشتم با هم بازی کردیم و کیمیا برای بچه ی من غذا درست کرد و داد دهنش.بعد هم ناهار خوردیم و من رفتم کلاس زبان و موقعی که مامانم اومد دنبالم دیدم کیمیا هم اومده.بعد با هم رفتیم البسکو تا برای بابای من کادوی تولد بخریم . بعد از خرید کمی بازی کردیم وبراش سی دی گذاشتم.اما از وسطاش ول کرد رفت شام بخوره.مامان باباشم اومدند و  ما نقاشی کشیدیم و با بادکنک بازی کردیم بعد که بابام  اومد بهش هدیه اش ر...
8 آذر 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هلو می باشد