15 اذر 93
امروز نشسته بودم تو اشپزخونه پشت میز ناهار خوری و مشقامو مینوشتم. دیدم مامانم برگشته و همراهشم..............کیمیا خانومه.بله این خانوم خانوما امروز حسابی منو از درس انداخت.من داشتم مشقامو مینوشتم کیمیا هم هی میگفت نیلوفر پس کی باهام بازی میکنی؟خلاصه منم دیگه مشقام تموم شد و تو این فاصله پیکاسو خانومم دفتر نقاشی منو پراز اثار ارزشمند هنری کرد.واقعا نقاشی های قشنگی میکشه.استعداد خوبی تو نقاشی داره فدای اون پرنسس خانومایی که خلق میکنه خلاصه بعد از نقاشی عروسک بازی کردیم و بعد از اون هم دوباره نقاشی اما این بار با ابرنگ.که البته یک اشتباه محض از جانب من بود.چون کیمیا که عاشق کار با ابرنگه دیگه ول کن نبود و این طور بود که ابرنگ منو که تاز...
نویسنده :
نیلوفر
11:40






